close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه



ازدواج


 

دختـــر: یعنــی که چــی خستــه شــدی؟؟؟؟

 

پســر: خستــه شــدم از دوستــی باهات... نمیتـــونم...!

 

دختـــر: مگـــه نمیگفتــی عـــاشقمــی؟؟؟؟ هیچ وقت تـــرکـــم نمیکنـــی؟؟؟؟

 

پســـر: من دیگـــه نمیخـــوام دوست بـــاشیـــم... برووووو

 

دختــــر: چـــرا مگـــه چیکــارکــردم؟؟؟؟

 

پســـر: بزرگتـــرین کار ممکنـــو کـــردی...عـــاشقـــم کــــردی عــــاشق خـــودت برو

 

برو بـــا دنیـــای مجـــردیت خـــداحـــافظی کن

 

میخــــوام خـــانومم بشــی....

 

همســـرم بشـــی....

 

تکـــ بــــانــوی خونـــم....

 

نــــه دوستـــم.....!

 

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,

عشق پیرمرد

 

 

 

 

پيرمردی صبح زودازخانه اش خارج میشوددرراه با یک ماشین تصادف کردواسیب دید

عابرانی که ردمیشدندبه سرعت اورابه اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدازخمهای 

پیرمردراپانسمان کردندسپس به اوگفتند:بایدازشماعکسبرداری بشودتاجایی ازبدنت 

اسیب وشکستگی ندیده باشد

پیرمردغمگین شدگفت عجله دارم ونیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران ازاودلیل عجله اش راپرسیدند.زنم درخانه سالمندان است هرصبح

انجامیروم صبحانه رابااومیخورم.نمیخواهم دیرشود.

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبرمیدهیم پیرمردبااندوه گفت :خیلی متاسفم 

اوالزایمردارد.چیزی رامتوجه نخواهد شدحتی مراهم نمیشناسدك

پرستارباحیرت گفت:وقتی که نمیداندشماچه کسی هستیدچراهرروز به صرف 

صبحانه پیش اومیروید؟

پیرمردباصدایی گرفته به ارامی گفت:

امامن که میدانم اوچه کسی است..

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,عاشقانه,

پسرک

 

پسری متوجه شد که 5 دقیقه دیگر میمیرد؛

 


این پیام را نوشت:"من میروم، با من میای؟"

 


و یکی برای دوستش و یکی برای دوست دخترش فرستاد...

 


بعد2دقیقه دوست دخترش جواب داد: من گیرم! کجا میخوای بری؟ نمیتونم بیام، تنها برو

عزیزم...

 


پسرک قلبش بیشتر درد گرفت

بعد از 2 ثانیه...

 


دوستش پیام داد که؛ نامرد کجا میری بدون من؟ دهنت سرویسه اگه بری... واسا من

اومدم...

 


پسرک خندید و چشمانش را بست و بعد ازچند ثانیه قلبش گرفت و مرد

 

 

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,عمومي,عمومي,

براي اخرين بار

http://rozup.ir/up/majid1991/tir93/21.JPG

 

دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت!

دختر:آروم تر من ميترسم

پسر:نه داره خوش ميگذره

دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داري

دختر :باشه باشه دوستت دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر

پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)

پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه.!

و.....

روزنامه هاي روز بعد:

موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد

٬موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت.!

حقيقت اين بودکه اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار).!

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,

داستان عاشقانه 11

دختره ازپسره پرسید من خوشگلم گفت نه

 گفت دوستم داری گفت نوچ

گفت بمیرم برام گریه میکنی گفت اصلا

دخترچشماش پراشک شدساکت شدهیچی نگفت

 پسره بغلش کرد

صورتشو گرفت طرف خودش

 دست لای موهاش گذاشت

 وپیشونیشوچسبوند به پیشونیشوگفت

 توخوشگل نیستی بهترینی برام

 فقط تورودوست ندارم که دیوونه عاشقتم

اگه توبمیری گریه نمیکنم که چون منم میمیرم.


http://s4.picofile.com/file/7803552147/13697250674.jpg

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,

داستان عاشقانه پسر سي دي فروش

 

 
داستان عاشقانه
 
 
 
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد
 

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,عاشقانه,عاشقانه,

داستان خیلی قشنگ دختر نابینا

 

داستان خیلی قشنگ دختر نابینا

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس  تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
 پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی
 
 

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,عاشقانه,عاشقانه,

داستان عاشقانه اهدای قلب پسر به دختر

داستان عاشقانه اهدای قلب پسر به دختر
 
 
 

 

 
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم....
 
 

دسته بندي: داستان عاشقانه,داستان عاشقانه,عاشقانه,